ژوئن 4, 2007 بدست محمد توحيدلو
صبح زود بود من و سميه هردوتامون بيدار بوديم اما جرات از جا بلند شدن رو نداشتيم . صداهاي عجيب قريبي از ساعت ها قبل مي اومد . صداي گريه و ناله بابا و مامانم هر دوتاشون دعا مي كردن . صداهاي عجيبي بود .ساعت6:30 بود . ذهن كوچك من آشفته و پريشان بود از اين همه ناله پدر . چند دقيقه مانده بود به ساعت 7 صبح كه پدر و مادرم ديگر آرام گرفته بودند رايو قرمز رنگ قديمي ما روشن شده بود . اون آهنگ سنفونيك قديمي اخبار پخش شد همه جا ساكت بود من هنوز هم كه 19 سال از جنگ مي گذره باز هم دلم از شندين چند صدا مي لرزه يكيش همين صداي اخباره كه هميشه از اون منتظر شنيدن خبر هاي هولناك هستم و يكي ديگه صداي آژير خطر الان كه 25 ساله هستم از اين صدا مي ترسم و تمام تنم به لرزه در مياد .
آهنگ اخبار تمام شد . حياتي خبر گوي اخبار صدايش طنين درد و غمي جانكاه داشت ، در عالم بچگي چنان ترسيدم كه زير پتوي خودم قايم شدم . صداها از زير پتو درست بگوشم مي رسيد . هنوز هم لحظه به لحظه اون ساعات به يادم هست .
انا لله و انا اليه راجعون پيشواي بزرگ مسلمانان جهان حضرت آيت الله موسوي الخميني …..
همه چيز رو فهميدم .
آهسته از جا بلند شدم . موج خير مثل موج انفجار منو گرفته بود ، گوشهام چنان صوتي مي كشيد كه ديگه صداي همسايمان كه فاميلمان بود و به خانه ما آمد رو نشنيدم . به سمت كمد چوبي خودم رفتم نمي دونستم دنبال چي بايد بگردم . تا اينكه لباس عزاي خودم رو پيدا كردم آروم اونو تن كردم . احساس مي كردم كه باباي خودم مرده باشه . روي زمين نشستم و كلي گريه كردم .
مامان اينا حاضر شده بودند . كه به مسجد برن تا اونجا با ديگر اهالي محل ببينند چه بايد بكنند . روزهاي عجيبي بود .همه بيرون بودن و نمي دونستند كه چه بايد بكنند. منم به دنبال پدرم رفتم . يه ماشين جمع شديم تا به جايي برويم . همه شما كم يا زياد ماجرا رو به ياد داريد و همه شما اون روز رو بياد مياريد . همه به مصلاي تهران رفتيم بيابان بزرگي كه از روي تپه ها با پاي پياده گزشتيم تا به آنجا برسيم . خيل جمعيت چنان بود كه ماشين نبود و فاصله خيلي زيادي رو با پاي پياده رفتيم ….

آه كه از آن روز بركت اين انقلاب رفت . . . .
ارسال شده در خاطره | 3 Comments »
ژوئن 2, 2007 بدست محمد توحيدلو
خيلی فكر كردم كه اولين پستمو چي بنويسم .
گفتم با يه شعر شروع كنم با يه متن قشنگ از يه نويسنده بزرگ يا يه عكس ؟
به هر حال و صورت تصميم گرفتم خودم بنويسم از برنامه هايي كه ممكن تو اين بلاگ داشته باشم . اول بگم كه من متعلق به هيچ گروه و سازماني نيسنم و سعي من بر اينه كه تمام مطالبي كه تو اين بلاگ مي زارم همراه باشه با سند مگر اينكه حرفايي كه ميزنم درد دلهايي باشه كه با تو خواننده عزيز دارم .
هنوز هم تصميم خاصي بر اينكه در چه موضوعي بنويسم ندارم . اما سياست من بر اينه كه تو اين بلاگ درباره مسايل سياسي ، اخبار ، شعر و شايد هم يك سري مطالب جالب بنويسم همراه با يك سري عكس .
براي اينكه بيشتر من رو بشناسيد اينجانب محمد توحيدلو هستم 25 ساله ساكن شهر تهران . از اينكه اينجا اينهمه عكس منه حتما مي گيد چه آدم خود شيفته اي خوب شايد هم واقعا اينجوري باشه .
فعلا حرف خاصي ندارم جز اينكه دوستاني كه مي خوان مي تونن اعلام كنن تا من لينكشون رو اينجا بگزارم . ويا اگر مطلب خاصي داريد برام بفرستيد . حتما منو مورد نقد بي رحمانه قرار بديد .
يا حق
ارسال شده در عمومی | بیان دیدگاه »
ژوئن 2, 2007 بدست محمد توحيدلو

خم چو نگون گشت يكی قطره ريخت
هوش ز مدهوش دو عالم گريخت
ارسال شده در خود خواهي نويسنده | 5 Comments »